هرم سیلاب نگاهت نفس شیطان بود
داد بــر بــاد خـدایـم آخــر پـایـان بود
بهار زیباست اما گناه زمستان . . . ؟
با ناغزلی به روز شدم تا بفهمی روزگارم را
تکرار
پس ـ ی ـ نم انتظار تلخی ی مرگ کثیفی را تجسم می کند
نیامدهای بی پاسخ درک،تنها،غزل احساس را گم می کند
رها از وزن شاعریک نفس میشاشد افکاری سپید اما سیاه
می کشیدش سخت آوازی که می هارید
مشکی رنگ عشقه
بــاشد مشکی رنگ عشق
شبیه چشمهایی خیس شرم از
خدایی که می شلاقند لحظه ای افکارش را
. . . . من
خاکستر را گرم بر باور سپیدی کردم
تا هذیان رفتنت را بر باد آبی زنم
سکوتی بر تقطیع باورم
تلخی بر سنگینی ی هجایم
قرآنی ـ جاوید ـ بر زخم بودنم
تسلسل های باطل فرمت افکارشاعر را به هم زنجیرکرد
وخودرا پاک ازنحسی ی متروک غزل دربیت چندم می کند
گدایی کرده ام احساس را از پشت آوار کبود آسمان
ببین هرم نفسهایش به روی پنجره نم نم تبسم می کند
ببین او را که
بعد ازهفت سال از مرگ طاعون مشق شبهایش هنوز
سکانسی داغ ازدیگرنمی خواهم تو را هرگزتلاطم می کند
ببین من را صدا سر می دهم در کوه دوستت دارم